انواع خر به روايت تصوير
خر شاكي
خر رمانتيك
خر كيف
خر كنجكاو
خر سرحال
خر نجيب
خر بدبخت
خر ني ني
خر مدرن
خر عراقي
خر اسرائيلي
خر كرد
خر مكزيكي
خر شيرازي
خر در جامعه مدني
خر هيز
انواع خر به روايت تصوير
خر شاكي
خر رمانتيك
خر كيف
خر كنجكاو
خر سرحال
خر نجيب
خر بدبخت
خر ني ني
خر مدرن
خر عراقي
خر اسرائيلي
خر كرد
خر مكزيكي
خر شيرازي
خر در جامعه مدني
خر هيز
علی پورکیوان
دارا جهان ندارد
سارا زبان ندارد
رستم در این هیاهو
گرز گران ندارد
روز وداع خورشید
زاینده رود خشکید
زیرا دل سپاهان
نقش جهان ندارد
بر نام پارس،دریا
نامی عرب نهادند
گویی که آرش ما
تیر و کمان ندارد
دریای مازنی ها
بر کام دیگران شد
دارا کجای کاری؟
دزدان سرزمینت
بر بیستون نوشتند
اینجا خدا ندارد
هرگز نخواب کوروش
ای مهر آریایی
بی نام تو وطن نیز
نام ونشان ندارد
سالروز مرگ کوروش بزرگ تسلیت باد.
یک نفر امد قرارم را گرفت .... برگ و بار و شاخسارم را گرفت چهار فصل من بهاران بود ، حیف .... باد پائیزی بهارم را گرفت اعتباری داشتم در پیش عشق .... با نگاهی ، اعتبارم را گرفت عشق یا چیزی شبیه عشق بود ..... آمد و دار و ندارم را گرفت
بابا آب داد بابا نان داد بابا فقط آب داد و نان داد، مامان عشق داد بابا گول شیطان را خورد و شناسنامه اش چند بار پر شد. پر شد، خالی شد خالی نشد.خط خورد. زن ها خط خوردند، مادر ها خط خوردند دخترها زن شدند، زن ها مادر شدند و خط خوردند و بابا چون حق دارد، آب می دهد. نان می دهد. مامان، زوجه مامان، ضعیفه مامان، عفیفه مامان غذا پخت، بابا غذا خورد. مامان لباس را اتو کرد، بابا لباس را پوشید و رفت بیرون ...مامان ظرف شست، بابا روزنامه خواند. بابا روزنامه خواند و اخبار دنیا را فهمید ولی نفهمید مامان غم دارد مامان، کار مامان، تکرار. مامان، بیدار. مامان، دار، سنگ مامان،شهلا.مامان، دلارام. مامان،افسانه،لیلا بابا نان می دهد و فوتبال خیلی دوست دارد بابا رونالدو را از مامان بیشتر دوست دارد بابا می خوابد، مامان می خوابد. مامان می زاید. مامان با درد می زاید. مامان شیر می دهد، بزرگ می کند، حقیر می شود، پیر می شود بابا زن گرفت. صیغه بابا برای مامان طلا گرفت. مامان بغض کرد مامان رفت. صیغه یعنی رفتم، رفتی، رفت ... مامان برگشت حتی اگر شب ها هم نیاید ولی مامان باید با آبرو باشد من ساکت باشم. زن ساکت باشد و مرد آب بدهد، نان بدهد بابا خانه دارد، ماشین دارد، ارث دارد، غرور دارد ، زور دارد مامان روسری دارد ولی دیگر هیچ چیز ندارد. مامان فقط حق مهریه دارد، حق نفقه دارد، حق آزادی دارد. پس باید ساکت بماند حتی اگر مهریه ،نفقه و آزادی ندارد. مامان خدا را دوست دارد ولی نمی دانم آیا خدا هم او را دوست دارد ؟ پس چرا مامان تب دارد؟! بابا نمی بیند و ما هر روز،
بابا اخم کرد. بابا فحش داد.آخر بابا ناموس دارد .پشت سر ناموسش حرف بود.
مامان، پیکار
کسی با بابا کار ندارد. بابا حق دارد.
آبرو یعنی مامان ساکت باشد.
بابا "پرسپولیس" را دوست دارد
بابا "آنجلینا جولی" را دوست دارد
مامان، کار
مامان، پیکار
مامان، سرشار از پیکار
مامان، زندان، بیمار، تب دار
بابا کله پاچه را از زن های زیر پل هم بیشتر دوست دارد
نمی بیند که مامان غم دارد، درد دارد
باباهای اینجا هیچ وقت نمی بینند
بابا فقط آب می دهد، نان می دهد و می رود
بایدخدا را شکر کنیم...روزی هزار بار
نمی دونم چرا دنیا چنین است / چرا پروانه خاکستر نشین است
برای عاشقان صاف و ساده / همیشه خنجری در آستین است
خبر دادن حتی به قلب لیلی / به عشق پاک مجنون هم چنین است
زد صدایش در آب جوش می نخ سوخت ... کیسه کوچک چای با یک تیکه رفت ته
لیوان و حرف دلش را آهسته گفت ؛ ... لیوان سرخ شد!
مرا که عشق باک بود
مرا که قلب خسته ام
اسیر دست خاک بود
چگونه باز امدی
به شهر خوابهای من
دوباره واژه ها پرید
ز سطر شعر های من
چگونه این دلم شکست
دلی که پر ترانه بود
دلی که مثل کهکشان
دلی که پر ستاره بود
چگونه عاشقت شدم
مرا که عشق خنده بود
دوباره باز امدی
نگاه تو برنده بود
یک نفر از کوچه ی ما عشق را دزدیده است
این خبر در کوچه های شهر ما پیچیده است
دوره گردی در خیابانها محبت می فروخت
گوئیا او هم بساط خویش را برچیده است
عاشقی می گفت روزی روزگاران قدیم
عشق را از غنچه های کوچه باغی چیده است
عشق بازی در خیابان مطلقا ممنوع شد
عابری این تابلو را دورمیدان دیده است
یک چراغ قرمز از دیروز قرمز مانده است
چشمکش را هیز چشمی خیره سر دزدیده است
می روم از شهر این دل سنگهای کور دل
یک نفر بر ریش ما دلریشها خندیده است
من که عمری عاشقونه دل به رویای تو بستم
با یه دنیا غصه و غم منو تنها جا گذاشتی
باورم نمیشه حتی لحظه ای دوسم نداشتی
اون همه شعرو ترانه واژه های عاشقانه
فکر می کردم کافی باشه واسه عشقی جاودانه
به خیالم پاک و ساده تا ابد پیشم می مونی
منو تنها نمیزاری واسه من یه همزبونی
چه شبایی رو به یادت تا سحر ستاره چیدم
روی بوم سرخ قلبم طرح چشماتو کشیدم
تو خیالم نمی گنجید که یه روز ازم جداشی
منو از خودت برونی با غریبه همصداشی
من که باورم نمی شه دلمو بازیچه کردی
کاش اینو یه روز بفهمی با منو دلم چه کردی
چجوری تورو ببخشم دلم آروم نمی گیره
اگه من خدایی دارم حقمو ازت می گیره
علي پوركيوان
نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد
نمیدانم کجا میرم
کدامین دوستانم بر مزارم
سخت گریانند؟
عذابم میدهد این درد بر جانم
و ان لحظه به هنگام وداع
از بس كه تنهاييت دلمو سوزوند ميخوام بهت هديه كنم
اوني كه تنهام گذاشته يه روزي خيلي دوسم داشت
واسه من يه همزبون بود لحظه اي تنهام نميزاشت
اوني كه دوست دارم رو تو گوشم زمزمه ميكرد
واسم عاشقونه ميخوند تو شباي وحشت و درد
چه شبايي باخيالش تا سحر بيدار مي موندم
قافيه براش مي ساختم واسه چشماش شعر ميخوندم
حتي تو خواب و خيالم فكرشو نكرده بودم
كه يه وقت تنهام بزاره آخه فكر غم نبودم
تا يه روز كه بي بهونه منو تنها جاگذاشت رفت
خيلي آسون خيلي ساده روي حرفاش پاگذاشت رفت
نفرينش نميكنم چون ميدونم اثر نداره
آخه عشقش توي قلبم تا هميشه موندگاره
خنده تلــخ من از گریه غم انگیز تر اسـت
کار من از گریه گذشته که بدان میخندم
همین . . .
می خندی بر آن که چگونه دل من را با خود بردی
برچه خوشحالی؟
بر این که دل مانند آیینه مرا شکاندی وخود را در تکه های قلب من تماشا کردی
بر این که بر روی قلب من راه رفتی و راه رفتی
به چه می نگری؟
به صورت خسته ی من بر چشمانی که یک دنیا حرف دارد
به آن که چگونه بر من عذاب نازل میکنی
به آنکه هرروز عاشق تر از دیروزم به چه...............به چه می نگری........؟
بر چه انقدر گریانی؟
بر آن که دانستی برایت قلبم رافدا کردم
برآن که دانستی برای تو اشک ریختم
بر آن که دانستی که برایت زندگی ام را فدا کردم بر چه گریانی....؟
تو بی نظیری و دوست داشتنی و...............
برو برو شاید اینگونه بیشتر دوستت بدارم
شاید اینگونه بتوانم زخم قلبم راترمیم بخشم
شاید.......................
برو قول می دهم نیایم قول می دهم آزارت ندهم
برو قول می دهم تنهایت گذارم
این خطای از من بود این خطای دل من بود که ساده به پایت افتاد
برو قول می دهم پس از رفتنت ماتم نگیرم
چون میدانم هر جا هستی آسوده ای
برو..........................
بی من برو..............................
شقایق گفت :با خنده نه بیمارم، نه تبدارم
اگر سرخم چنان آتش حدیث دیگری دارم
گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی
نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی
یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود
و صحرادر عطش می سوخت تمام غنچه ها تشنه
ومن بی تاب و خشکیده تنم در آتشی می سوخت
ز ره آمد یکی خسته به پایش خار بنشسته
و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود زآنچه زیر لب می گفت
شنیدم سخت شیدا بود نمی دانم چه بیماری
به جان دلبرش افتاده بود-اما-
طبیبان گفته بودندش اگر یک شاخه گل آرد
ازآن نوعی که من بودم بگیرند ریشه اش را و بسوزانند
شود مرهم
برای دلبرش آندم شفا یابد
چنانچه با خودش می گفت بسی کوه و بیابان را
بسی صحرای سوزانرا به دنبال گلش بوده
و یک دم هم نیاسوده، که افتاد چشم او ناگه
به روی من
بدون لحظه ای تردید شتابان شد به سوی من
به آسانی مرا با ریشه از خاکم جدا کرد و به ره افتاد
و او می رفت و من در دست او بودم
و او هرلحظه سررا رو به بالاها
تشکر از خدا می کرد
پس از چندی
هوا چون کورۀ آتش،زمین می سوخت
و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت
به لب هایی که تاول داشت گفت:اما چه باید کرد؟
در این صحرا که آبی نیست
به جانم هیچ تابی نیست
اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من
برای دلبرم هرگزدوایی نیست
و ازاین گل که جایی نیست خودش هم تشنه بود اما!
نمی فهمید حالش را چنان می رفت و
من در دست اوبودم
و حالامن تمام هست او بودم
دلم می سوخت اما راه پایان کو ؟
نه حتی آب،نسیمی در بیابان کو ؟
و دیگر داشت در دستش تمام جان من میسوخت
که ناگه
روی زانوهای خود خم شد دگر از صبر او کم شد
دلش لبریز ماتم شد کمی اندیشه کرد- آنگه -
مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت
نشست و سینه را با سنگ خارایی
زهم بشکافت
زهم بشکافت
اما ! آه
صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد
زمین و آسمان را پشت و رو می کرد
و هر چیزی که هرجابود با غم رو به رو می کرد
نمی دانم چه می گویم ؟ به جای آب، خونش را
به من می داد و بر لب های او فریاد
"بمان ای گل
که تو تاج سرم هستی دوای دلبرم هستی
بمان ای گل"
ومن ماندم
نشان عشق و شیدایی
و با این رنگ وزیبایی
و نام من شقایق شد
گل همیشه عاشق شد
گفتم منو عاشق نکن ديوونه ميشم
منو از خونه آواره نکن بي خونه ميشم
به تو گفتم!!!
نگفتم؟!!!
خطر کردي نترسيدي منو دلداده کردي
تو کردي هرچي با اين ساکته افتاده کردي
ديگه از کوچهء من راهه برگشتن نداري
منم دوست و منم دشمن کسي جز من نداري
به تو گفتم!!!
نگفتم؟!!!
نگفتم دل من بي اعتباره
اگه عاشق بشه پروا نداره
نمي فهمه خطر اين مرغ بيدل
قفس ميشکنه ميره تا ستاره
به تو گفتم!!!
نگفتم؟!!!
به تو گفتم اگه مستم کني مثل پرنده
ديگه از من نپرس مستيه عاشق چون و چنده
چنان دلسوخته ميزنم به اسمت زير آواز
که آوازهء من راهه فرارتو ببنده
به تو گفتم!!!
نگفتم؟!!!
غم دل هست فراوان خدایا چه کنم؟
دیده و دل همه گریان خدایا چه کنم؟
تا به کی تاب و تحمل ،تا به کی در خود شکستن
سوختم ،از این همه هجران ،خدایا چه کنم؟
بهر هر درد طبیبی است ،دوایی است خدا
نیست دردم را درمان خدایا چه کنم؟
هر که در خویش کشد،درد و غمش را لیکن
نتوان کرد درد پنهان خدایا چه کنم؟
پر پرواز گرفته ، می روم در هر سو
همه دنیا گشته زندان،خدایا چه کنم؟
درد در بکشم،صورت بی رنگ چه کنم
همه درد گشته نمایان، خدایا چه کنم؟
دست بر دعا که تا ،صبر و قرارم بدهی
تن خسته در بیابان ،خدایا چه کنم؟