حالش خوب نبود
اس داد
گفت نازنین یارتو چقد میشناسی؟
گفتم چطور؟
گفت بگو
گفتم میشناسم
گفت چقد؟
گفتم به اندازه ای که واسه دوستی لازمه
گفت بگو
گفتم خوب
گفت همین؟
گفتم جزئی تر بگم؟
گفت کاملتر بگو
گفتم
صبور،مهربون،خوش اخلاق،صبور
گفت صبورو دو بار گفتی میخوام یه چیزی بهت بگم
گفتم بگو
گفت یادته گفتم میخوام بزرگترین راز زندگیمو بت بگم؟
گفتم خب؟
گفت ولی تو که نمیشناسی
گفتم میشناسم
گفت فقط به اندازه دوست
گفتم خب ما فقط دوستیم بیشتر نمیشه که
گفت پس ولش کن
گفتم بگو
گفت هر وقت دیدمت
گفتم میخوای اذیت کنی؟
گفت منو اذیت؟
گفتم پس بگو
گفت باشه
گفتم خب؟
گفت من پدرو مادر ندارم
گفت اونایی که بت گفتم پدر و مادرم هستن عمو و زن عموم هستن که فقط منو بزرگ کردن
گفتم ینی چی؟
گفت همین
گفتم
گفت
گفتم
گفت
چند تا سوال ازش پرسیدم
جواب داد
گفتم ناراحت شدی؟
گفت نه
گفتم واقعا؟
گفت ناراحت که شدم ولی مهم نیس عادت کردم
گفتم ببخشید اذیتت کردم
گفت بیخیال یه جا واسم نوشتن که مرد باش
گفت اگه سوال دیگه ای هم داری بپرس ناراحت نمیشم
گفتم واقعا؟
گفت اینجوری راحت ترم
گفتم چی شدن؟
گفت بابا شیمیایی بودن سال 71 شهید شدن
مادرم هم همون بیماری بهشون انتقال داده شد سال 73
گفتم پس سحر و فاطمه و محمد؟
گفت من خواهر و برادر تنی ندارم
خیلی ناراحت شدم
وقتی اینارو فهمیدم
الان هم زنگ زد
هر وقت ازش میپرسیدم چرا ناراحتی
میگفت چیزی نیست
حالا فهمیدم چش بود
دیشب گفت خیلی دلم واست تنگ شده
گفتم خب؟
گفت عکستو بفرست
گفتم نه
گفت پس فردا بیا
گفتم باشه جای همیشگی وقت همیشگی
گفت نه زودتر
گفتم باشه پس 4/5
بعد یه چیزی گفت
جون خودمو قسم خوردم
گفت باز جونتو قسم خوردی
گفتم بله
گفت فردام نمیخواد بیای شب بخیر
گفتم دیگه نمیام بای
گفت شب بخیر
گفتم بای
گفت شب بخیر
هر وقت تونستی سر احدمون وایسی از اون روز تا حالا به احترام قولی که بت دادم دیگه جونمو قسم نخوردم تو
خودتم میدونی جون تو از جون خودم با ارزش تره به خدا با ارزش تره
گفتم دیگه هیچوقت نمیام خوش گذشت بای
گفت تا فردا شب بخیر
امروز صبح اس داد سلام
جواب ندادم
دوباره اس داد
گفت نازنین
جواب ندادم
دوباره گفت
ظهر اس داد خسته نباشی نازنین
نمیخواستم جوابشو بدم
گفت نازنین قهره؟
دوباره فرستاد
دید جواب نمیدم گفت نازنین سادات
گفت نازنین نازنین یار انقد بی معرفت نبود ها!
دوباره گفت نازنین سادت
دوبار دیگم گفت
گفت نازنینم منم نازنین یارت باهام قهری؟
دو ساعت پیش اس داد نازنین خانوم
یه ساعت پیش اس دادم سلام
گفت سلام خانوم
گفتم آشتی نمیکنم
گفت مگه قهری؟
گفتم بله
گفت چرا؟
گفتم بای
گفت نازنین سادات معذرت میخوام
جواب ندادم
گفت نازنین
گفتم بله
گفت آشتی
گفتم نه
گفت ببخشید
گفتم نه
گفتم اصلا چرا قهری؟
گفتم بای
گفت زهرمارو بای اصلا تو بی جا میکنی قهر میکنی اصلا تو غلط میکنی بیخود قهر میکنی راستی.......
گفتم چی؟
گفت یادت باشه امروز توام منو خیلی اذیت کردی
گفتم چه اذیتی؟
گفت خودت خوب میدونی چقد اذیتم کردی
گفتم چرا نیومدی؟
گفت چون تقصیر خودت بود
گفتم بای
گفت آشتی
جواب ندادم
گفت چیکار کنم که باهام آشتی کنی؟
جواب ندادم
گفت نازنین نازنین یارو میخوای بکشی؟
گفتم چرا نیومدی؟
گفت چون دیشب جونه خودتو قسم خوردی
گفتم خب بخورم مال خودم بخیلی؟
گفت ها؟
گفتم مال خودمه
گفت مگه به نازنین یار قول ندادی دیگه جون خودتو قسم نخوری؟
گفتم اون یه چیزی دیگه بود
گفت حرف دیشبتم جزء قولمون بود
گفتم نبود
گفت به خدا بود
گفتم نه
گفت خب الان قول بده
گفتم نه
گفت میخوایی نازنین یار ناراحت کنی؟
گفتم بای
گفت چرا هی بای میکنی؟میخوای از شرم راحت شی
جواب ندادم
گفت نازنین
گفتم
ها
گفت ها نه بگو بله
جواب ندادم
گفت با نازنین یار هنوز قهری؟
جواب ندادم
گفت نازنین سادات
گفت چیه
گفت آشتی
گفتم نه
گفت اگه نازنین یار خواهش کنه
جواب ندادم
دوباره گفت نازنین
گفت بله
گفت با نازنین یازت آشتی کن!
گفتم چرا؟
گفتت چون شما باش قهری
گفتم خو باشم
گفت ها؟
جواب ندادم
گفت نازنین سادات
گفتم چرا میگی نازنین سادات؟
گفت چون نازنین ساداتی
گفت پس چرا قبلا نمیگفتی؟
گفت الان بگم یا نگم؟
گفتم آشتی نمیکنم
گفت نازنین یار خواهش میکنه
گفت چرا؟
گفت یادته بت گفتم دوس ندارم هیچ شبی هیچ کسی از دستم ناراحت باشه یا قهر
باشه؟چون میترسم شب بخوابم ولی دیگه صبی در کار نباشه!
گفتم مگه قسمت ندادم دیگه از این حرفا نزنی؟
گفت منم قسمت دادم دیگه جونتو قسم نخوری
جواب ندادم
گفت نازنین آشتی؟
گفتم آشتی
گفت قربونت برم ممنون
گفتم نرو
گفت کجا نرم
گفت سلام چطوری؟
گفت سلام من خوبم تو چطوری؟
گفت خوب
گفت نازنینم
گفتم بلهه
گفت معذرت میخوام
گفتم امروز چطور بود؟
گفت خیلی بد
گفتم جبران میکنی
گفت به خدا هر چی بگی انجام میدم
بعد گفتم خیلی بهم برخورد
گفت واسه چی؟
(میخواست شارژ بفرسته یه صفر کم زد)
اس انتقال شارژو واسش فرستادم
گفتم دوباره بخون
گفت به خدا تازه فهمیدم چه غلطی کردم به خدا انقدر اعصابم خرد بود نفهمیدم به خدا شرمنده م
گفت ببخشید
گفت خواهش
گفت راستی چرا امروز جواب نمیدادی؟
گفتم چون قهر بودم
گفت چند تا قول بهم میدی؟
گفتم نه
گفت دو تا قول بهم بده
گفتم چی؟
گفت که هیچوقت هیچوقت بام قهر نکنی!دیگه م جونتو قسم نخور!باشه؟
گفتم نه
گفت اگه قول ندی منم قولمو میشکنم من فقط چون تو خواستی دیگه قسمه جونمو
نخوردم ولی اگه قولمو بشکنم معلوم میشه جون هیچکدوممون واسه هم با ارزش نیست!
گفتم سخته
گفت چی سخته؟
گفتم عمل کردن به اینا
گفت چیش سخته؟نکنه باز میخوایی قهر کنی؟
گفتم شاید
گفت قول؟
گفتم نه
گفت اگه نازنین یارتو دوس داری قول بده
گفتم باشه
گفت ممنونگفت یه قرار دیگه بذاریم؟
گفتم
جمعه؟
گفت دیره
گفتم چرا؟
گفت نازنینم همین الان دلم واست تنگ شده حالا کو تا جمعه
گفتم میخواستی بیای
گفت لبتو یک دیقه بزار رو صفحه نمایش گوشی
هیچی نگفتم
گفت ممنون
گفتم خواهش
نیم ساعت بعد گفتم شب بخیر
گفت شب بخیر ماچ