کسی بی خبر آمد،مرا دست خودم داد


کسی مثل خودم غم،کسی مثل خودم شاد


کسی مثل پرستو،در اندیشه پرواز


کسی بسته و آزاد،اسیر قفسی باز


کسی خنده کسی غم،کسی شادی و ماتم


کسی ساده کسی صاف،کسی درهم و برهم


کسی پرز ترانه،کسی مثل خودم لال


کسی سرخ و رسیده،کسی سبز و کسی کال


کسی مثل تو ای دوست،مرا یک شبه رویاند


کسی مرثیه آورد،برای دل من خواند


من از خواب پریدم،شدم یک غزل زرد


و یک شاعر غمگین،مرا زمزمه میکرد



دکتر انوشه

میلاد خیلی بی شعوری کاش لاأقل یه ذره جرأت داشتی آدرس میذاشتی اگه دوس نداری مجبور نیستی نگاه کنی میدونم که بازم سر میزنی اگه خواستی ادرس بذار کوچولو

معشوقه به سامان شد،تا باد چنین بادا
کفرش همه ایمان شد،تا باد چنین بادا

ملکی که پریشان شد،از شومی شیطان شد
باز آن سلیمان شد،تا باد چنین بادا

یاری که دلم خستی،در بر رخ ما بستی
غمخواره ی یارن شد،تا باد چنین بادا

هم باده جدا خوردی،هم عیش جدا کردی
نک سرده مهمان شد،تا باد چنین بادا

زان طلعت شاهانه،زان مشعله ی خانه
هر گوشه چو میدان شد،تا باد چنین بادا

زان خشم دروغینش،زان شیوه ی شیرینش
عالم شکرستان شد،تا باد چنین بادا

شب رفت صبوح آمد،غم رفت فتوح آمد
خورشید درخشان شد،تا باد چنین بادا

از دولت محزونان،وز همت مجنونان
آن سلسله جنبان شد،تا باد چنین بادا

عید آمد و عید آمد،یاری که رمید آمد
عیدانه فراوان شد،تا باد چنین بادا

ای مطرب صاحبدل،در زیر مکن منزل
کان زهره به میزان شد،تا باد چنین بادا

درویش فریدون شد،هم کیسه ی قارون شد
هم کاسه ی سلطان شد،تا باد چنین بادا

آن باد هوا را بین،ز افسون لب شیرین
با نای در افغان شد،تا باد چنین بادا

فرعون بدان سختی،با آن همه بدبختی
تک موسی عمران شد،تا باد چنین بادا

آن گرگ بدان زشتی،با جهل و فرامشتی
تک یوسف کنعان شد،باد چنین بادا

شمس الحق تبریزی،از بس که درآمیزی
تبریز خراسان شد،تا باد چنین بادا

از اسلم شیطانی،شد نفس تو ربّانی
ابلیس مسلمان شد،تا باد چنین بادا

آن ماه چو تابان شد،کونین گلستان شد
اشخاص همه جان شد،تا باد چنین بادا


بر روح افزودی،تا بود چنین بودی
فرّ تو فروزان شد،تا باد چنین بادا

از کاخ چه رنگستش؟!وز شاخ چه تنگستش؟!
این گاو چو قربان شد،تا باد چنین بادا

ارضی چو سمایی شد،مقصود سنایی شد
این بود همه آن شد،تا باد چنین بادا

خاموش که سرمستم،بربست کسی دستم
اندیشه پریشان شد،تا باد چنین بادا



مولانا جلال الدین مولوی

خنده تلــخ من از گریه غم انگیز تر اسـت

کار من از گریه گذشته که بدان میخندم

میکنم وا چون شقایق اخم را


میتکانم زیر باران زخم را


زیر باران سایه هم همراه نیست


چند بیتی بیش تا من راه نیست


لحظه های نیمه شب هم با من اند


خلسه های سبز تب هم با من اند


من که بودم باغ من باغی نبود


نغمه ای جز شیون زاغی نبود


من که بودم آسمان رازی نداشت


روح من هم حال پروازی نداشت


آسمان سربی،ولی باران نداشت


طرح یک لبخند بر لب جان نداشت


من نبودم نیمه شب آغاز شد


یک شقایق رو به باران باز شد


بیخودی بود و شقایق بود و باغ


سایه ام آتش گرفت از روح داغ


سایه ام دودی شد و با باد رفت


آنچه بوی خستگی میداد رفت


سر زدن از خاک چیزی ساده نیست


زندگی در جیب باغ آماده نیست


باغ من هر نیمه شب دق میکند


تا شقایق را شقایق میکند


پاس باید داشت سبز باغ را


آفتاب خانه زاد داغ را


داغ را باید چراغ عرش کرد


خستگی را زیر باران فرش  کرد


باید اینک رست روی دست خویش


امتدادی یافت از بن بست خویش


باید اینک چون دقایق راه رفت


زیر لبخند شقایق راه رفت


بیخودی هم کوچه باغی تا خود است


باغ من لبریز لطف احمد است


باغ من تعبیر خواب فاطمه ست


تا من از من یک شقایق فاصله ست


زیر باران میروم خود میشوم


تا من او هستم بیخود میشوم


زیر باران میروم گویم علی


تا من او هستم میگویم علی



دکتر انوشه

کاملا شخصی

کاملا شخصی تموم شد

متن روی سنگ قبر پدر دکتر انوشه

منتظر باش،متوقف نباش


جسور باش،گستاخ نباش



صبور باش،بیخیال نباش



سرسخت باش،لجباز نباش



خوش بین باش،خوش باور نباش



شتاب کن،شتاب زده عمل نکن



تأمل کن،معطل نکن



سازگار باش،سازش کار نباش



بگو آره،نگو حتما



بگو نه،نگو هرگز


 

گفتند که عاشقی و آرام نه ای        در بند خیال خم ابروی که ای

گفتند بگو به صدق نیت گفتم          سید علی حسینی خامنه ای

ادامه نوشته

به دلیل ***** اعراب به ایران و به کارگیری زبان عربی درایران ، شوربختانه سالیان سال است کلمه های عربی وارد زبان پارسی شده است و گویش درست زبان پارسی به دست فراموشی سپرده شده است .
در زبان عربی چهارواژه ی: (پ ، گ ، ژ ، چ )وجود ندارد. آن‌ها به جای این ۴ چهار واژه، از : (ف - ک – ز – ج) بهره می‌گیرند.

و اما: چون عرب‌ها نمی‌توانند«پ» را بر زبان رانند، بنابراین ما ایرانی‌ها، به کتاب ادبیات پارسی
می گوییم : کتاب ادبیات فارسی

به پیل می‌گوییم: فیل


به پلپل می‌گوییم: فلفل


به پهلویات باباطاهر می‌گوییم: فهلویات باباطاهر


به سپیدرود می‌گوییم: سفیدرود


به سپاهان می‌گوییم: اصفهان


به پردیس می‌گوییم: فردوس


به پلاتون می‌گوییم: افلاطون


به تهماسپ می‌گوییم: تهماسب


به پارس می‌گوییم: فارس


به پساوند می‌گوییم: بساوند


به پارسی می‌گوییم: فارسی!


به پادافره می‌گوییم: مجازات،مکافات، تعزیر، جزا، تنبیه...


به پاداش هم می‌گوییم: جایزه


چون عرب‌ها نمی‌توانند «گ» را برزبان بیاورند، بنابراین ما ایرانی‌ها،


به گرگانی می‌گوییم: جرجانی


به بزرگمهر می‌گوییم: بوذرجمهر


به لشگری می‌گوییم: لشکری


به گرچک می‌گوییم: قرجک


به گاسپین می‌گوییم: قزوین!


به پاسارگاد هم می‌گوییم: تخت سلیمان‌نبی!

چون عرب‌ها نمی‌توانند «چ» را برزبان بیاورند، ما ایرانی‌ها،


به چمکران می‌گوییم: جمکران


به چاچ‌رود می‌گوییم: جاجرود


به چزاندن می‌گوییم: جزاندن

چون عرب‌ها نمی‌توانند «ژ» را بیان کنند، ما ایرانی‌ها

به دژ می‌گوییم: سد دز
به کژ می‌گوییم: :کج


به مژ می‌گوییم: : مج


به کژآئین می‌گوییم: کج‌آئین


به کژدُم می‌گوییم : کج دم یا عقرب!

به لاژورد می‌گوییم: لاجورد

اه اه اه اه اه اه اه اه خو حوصلم سر رفته هیشکی نیس بازی کنیم

کاملا شخصی

شب ساعت 3،4 صبح زنگ زد دیشب خیلی شدید آشتی کردیم

کاملا شخصی

حالش خوب نبود

اس داد

گفت نازنین یارتو چقد میشناسی؟

گفتم چطور؟

گفت بگو

گفتم میشناسم

گفت چقد؟

گفتم به اندازه ای که واسه دوستی لازمه

گفت بگو

گفتم خوب

گفت همین؟

گفتم جزئی تر بگم؟

گفت کاملتر بگو

گفتم

صبور،مهربون،خوش اخلاق،صبور

گفت صبورو دو بار گفتی میخوام یه چیزی بهت بگم

گفتم بگو

گفت یادته گفتم میخوام بزرگترین راز زندگیمو بت بگم؟

گفتم خب؟

گفت ولی تو که نمیشناسی

گفتم میشناسم

گفت فقط به اندازه دوست

گفتم خب ما فقط دوستیم بیشتر نمیشه که

گفت پس ولش کن

گفتم بگو

گفت هر وقت دیدمت

گفتم میخوای اذیت کنی؟

گفت منو اذیت؟

گفتم پس بگو

گفت باشه

گفتم خب؟

گفت من پدرو مادر ندارم

گفت اونایی که بت گفتم پدر و مادرم هستن عمو و زن عموم هستن که فقط منو بزرگ کردن

گفتم ینی چی؟

گفت همین

گفتم

گفت

گفتم

گفت

چند تا سوال ازش پرسیدم

جواب داد

گفتم ناراحت شدی؟

گفت نه

گفتم واقعا؟

گفت ناراحت که شدم ولی مهم نیس عادت کردم

گفتم ببخشید اذیتت کردم

گفت بیخیال یه جا واسم نوشتن که مرد باش

گفت اگه سوال دیگه ای هم داری بپرس ناراحت نمیشم

گفتم واقعا؟

گفت اینجوری راحت ترم

گفتم چی شدن؟

گفت بابا شیمیایی بودن سال 71 شهید شدن

مادرم هم همون بیماری بهشون انتقال داده شد سال 73

گفتم پس سحر و فاطمه و محمد؟

گفت من خواهر و برادر تنی ندارم

خیلی ناراحت شدم

وقتی اینارو فهمیدم

الان هم زنگ زد

هر وقت ازش میپرسیدم چرا ناراحتی

میگفت چیزی نیست

حالا فهمیدم چش بود

دیشب گفت خیلی دلم واست تنگ شده

گفتم خب؟

گفت عکستو بفرست

گفتم نه

گفت پس فردا بیا

گفتم باشه جای همیشگی وقت همیشگی

گفت نه زودتر

گفتم باشه پس 4/5

بعد یه چیزی گفت

جون خودمو قسم خوردم

گفت باز جونتو قسم خوردی

گفتم بله

گفت فردام نمیخواد بیای شب بخیر

گفتم دیگه نمیام بای

گفت شب بخیر

گفتم بای

گفت شب بخیر

هر وقت تونستی سر احدمون وایسی از اون روز تا حالا به احترام قولی که بت دادم دیگه جونمو قسم نخوردم تو

خودتم میدونی جون تو از جون خودم با ارزش تره به خدا با ارزش تره

گفتم دیگه هیچوقت نمیام خوش گذشت بای

گفت تا فردا شب بخیر

امروز صبح اس داد سلام

جواب ندادم

دوباره اس داد

گفت نازنین

جواب ندادم

دوباره گفت

ظهر اس داد خسته نباشی نازنین

نمیخواستم جوابشو بدم

گفت نازنین قهره؟

دوباره فرستاد

دید جواب نمیدم گفت نازنین سادات

گفت نازنین نازنین یار انقد بی معرفت نبود ها!

دوباره گفت نازنین سادت

دوبار دیگم گفت

گفت نازنینم منم نازنین یارت باهام قهری؟

دو ساعت پیش اس داد نازنین خانوم

یه ساعت پیش اس دادم سلام

گفت سلام خانوم

گفتم آشتی نمیکنم

گفت مگه قهری؟

گفتم بله

گفت چرا؟

گفتم بای

گفت نازنین سادات معذرت میخوام

جواب ندادم

گفت نازنین

گفتم بله

گفت آشتی

گفتم نه

گفت ببخشید

گفتم نه

گفتم اصلا چرا قهری؟

گفتم بای

گفت زهرمارو بای اصلا تو بی جا میکنی قهر میکنی اصلا تو غلط میکنی بیخود قهر میکنی راستی.......

گفتم چی؟

گفت یادت باشه امروز توام منو خیلی اذیت کردی

گفتم چه اذیتی؟

گفت خودت خوب میدونی چقد اذیتم کردی

گفتم چرا نیومدی؟

گفت چون تقصیر خودت بود

گفتم بای

گفت آشتی

جواب ندادم

گفت چیکار کنم که باهام آشتی کنی؟

جواب ندادم

گفت نازنین نازنین یارو میخوای بکشی؟

گفتم چرا نیومدی؟

گفت چون دیشب جونه خودتو قسم خوردی

گفتم خب بخورم مال خودم بخیلی؟

گفت ها؟

گفتم مال خودمه

گفت مگه به نازنین یار قول ندادی دیگه جون خودتو قسم نخوری؟

گفتم اون یه چیزی دیگه بود

گفت حرف دیشبتم جزء قولمون بود

گفتم نبود

گفت به خدا بود

گفتم نه

گفت خب الان قول بده

گفتم نه

گفت میخوایی نازنین یار ناراحت کنی؟

گفتم بای

گفت چرا هی بای میکنی؟میخوای از شرم راحت شی

جواب ندادم

گفت نازنین

گفتم

ها

گفت ها نه بگو بله

جواب ندادم

گفت با نازنین یار هنوز قهری؟

جواب ندادم

گفت نازنین سادات

گفت چیه

گفت آشتی

گفتم نه

گفت اگه نازنین یار خواهش کنه

جواب ندادم

دوباره گفت نازنین

گفت بله

گفت با نازنین یازت آشتی کن!

گفتم چرا؟

گفتت چون شما باش قهری

گفتم خو باشم

گفت ها؟

جواب ندادم

گفت نازنین سادات

گفتم چرا میگی نازنین سادات؟

گفت چون نازنین ساداتی

گفت پس چرا قبلا نمیگفتی؟

گفت الان بگم یا نگم؟

گفتم آشتی نمیکنم

گفت نازنین یار خواهش میکنه

گفت چرا؟

گفت یادته بت گفتم دوس ندارم هیچ شبی هیچ کسی از دستم ناراحت باشه یا قهر

باشه؟چون میترسم شب بخوابم ولی دیگه صبی در کار نباشه!

گفتم مگه قسمت ندادم دیگه از این حرفا نزنی؟

گفت منم قسمت دادم دیگه جونتو قسم نخوری

جواب ندادم

گفت نازنین آشتی؟

گفتم آشتی

گفت قربونت برم ممنون

گفتم نرو

گفت کجا نرم

گفت سلام چطوری؟

گفت سلام من خوبم تو چطوری؟

گفت خوب

گفت نازنینم

گفتم بلهه

گفت معذرت میخوام

گفتم امروز چطور بود؟

گفت خیلی بد

گفتم جبران میکنی

گفت به خدا هر چی بگی انجام میدم

بعد گفتم خیلی بهم برخورد

گفت واسه چی؟

(میخواست شارژ بفرسته یه صفر کم زد)

اس انتقال شارژو واسش فرستادم

گفتم دوباره بخون

گفت به خدا تازه فهمیدم چه غلطی کردم به خدا انقدر اعصابم خرد بود نفهمیدم به خدا شرمنده م

گفت ببخشید

گفت خواهش

گفت راستی چرا امروز جواب نمیدادی؟

گفتم چون قهر بودم

گفت چند تا قول بهم میدی؟

گفتم نه

گفت دو تا قول بهم بده

گفتم چی؟

گفت که هیچوقت هیچوقت بام قهر نکنی!دیگه م جونتو قسم نخور!باشه؟

گفتم نه

گفت اگه قول ندی منم قولمو میشکنم من فقط چون تو خواستی دیگه قسمه جونمو

نخوردم ولی اگه قولمو بشکنم معلوم میشه جون هیچکدوممون واسه هم با ارزش نیست!

گفتم سخته

گفت چی سخته؟

گفتم عمل کردن به اینا

گفت چیش سخته؟نکنه  باز میخوایی قهر کنی؟

گفتم شاید

گفت قول؟

گفتم نه

گفت اگه نازنین یارتو دوس داری قول بده

گفتم باشه

گفت ممنونگفت یه قرار دیگه بذاریم؟

گفتم

جمعه؟

گفت دیره

گفتم چرا؟

گفت نازنینم همین الان دلم واست تنگ شده حالا کو تا جمعه

گفتم میخواستی بیای

گفت لبتو یک دیقه بزار رو صفحه نمایش گوشی

هیچی نگفتم

گفت ممنون

گفتم خواهش

نیم ساعت بعد گفتم شب بخیر

گفت شب بخیر ماچ





http://www.kik0.blogfa.com/

هوا بس نا جوان مردانه سرد است!!


ادامه نوشته

عکس داش آکل صادق هدایت

 

 

 

 

 

اين  روزا برزخی ام ، خیلی خرابم ، داش آکل
یه چیزایی می بینم ، انگاری خوابم ، داش آکل


قیصر اون روزا به خونخواهی فرمون میومد
خود فرمون شده اب منگلی امروز، داش آکل


اونیکه اون قدیما ، یه تهرونو سیا میکرد
سر چارراه ، شده امروز ، حاجی فیروز، داش آکل


ادما مشتی بودن ، ناکس و نا لوطی نبود
ولی امروز ، لوطی بازی توی قصه اس ، داش آکل


زیر بازارچه تا چارسوق و تموم سنگلج
اسم تو، تو همه جا ، ورد زبون بود ، داش آکل


پای هم ادما وا میستادن و مشتی بودن
معرفت ، تو رفقا ، خیلی کلون بود ، داش آکل


اونروزا سید ما واسه خودش قدرتی بود
حالا قدرت ، شده پول و سکه و زر ، داش آکل


مرد و مردونگی رو جدی نگیر که قصه بود
توی طوقی ، تو گوزنا ، توی قیصر داش آکل

سلام فاحشه!

تعجب کردی!؟... میدانم در سكوت مردان آبرومند، اندیشیدن به تو رسم، و گفتن از تو

ننگ است! اما میخواهم برایت بنویسم...

شنیده ام، تن می فروشی، برای لقمه نان! چه گناه کبیره ای…! میدانم که میدانی

همه ترا پلید می دانند، من هم مانند همه ام..

راستی روسپی! از خودت پرسیدی چرا اگر در سرزمین من و تو، زنی زنانگی اش را

بفروشد که نان در بیارد رگ غیرت اربابان بیرون می زند !! اما اگر همان زن کلیه اش را

بفروشد تا نانی بخرد و یا شوهر زندانی اش آزاد شود این «ایثار» است ! مگر هردواز

یک تن نیست؟ مگر هر دو جسم فروشی نیست؟

تن در برابر نان ننگ است..

بفروش ! تنت را حراج کن… من در دیارم کسانی را دیدم که دین خدا را چوب میزنند به

 قیمت دنیایشان..

شرفت را شکر که اگر میفروشی از تن می فروشی نه از دین ..

شنیده ام روزه میگیری،

غسل میکنی،

نماز میخوانی،

چهارشنبه ها نذر حرم امامزاده صالح داری،

رمضان بعد از افطار کار می کنی،

محرم تعطیلی.

من از آن میترسم که روزی با ظاهری عالمانه، جمعه بازار دین خدا را براه کنم، زهد

را بساط کنم، غسل هم نکنم، چهارشنبه هم به حرم امامزاده صالح نروم، پیش از

افطار و پس از افطار مشغول باشم، محرم هم تعطیل نکنم!

فاحشه!!!… دعایم کن!


آمدم تا مست و مدهوشت کنم اما نشد

عاشقانه تکیه بر دوشت کنم اما نشد

گریه ی تلخی در آغوشت کنم اما نشد

نازنینم یاد تو هرگز نرفت از خاطرم

سعی کردم فراموشت کنم اما نشد ...

مثل کبریت کشیدن در باد


        زندگی دشوار است


من خلاف جهت آب شنا کردن را، مثل یک معجزه باور دارم


آخرین دانه کبریتم را
                   می کشم در این باد 


                                            هرچه باداباد !!!

اه چرا هیشکی آن نیست

آخر ضد حال

هنگام سپیده دم خروس سحری     دانی که چرا همی کند نوحه گری

یعنی که نمودند در آیینه ی صبح        کز عمر شبی گذشت و تو بی خبری

  

نه بسته ام به کس دل

نه بسته کس به من دل

چو تخته پاره بر موج

رها رها رها من

ز من هر آن که او دور

چو دل به سینه نزدیک

به من هر آنکه نزدیک

از او جدا جدا من

نه چشم دل به سویی

نه باده در سبویی

که تر کنم گلویی

به یاد آشنا من

 

ستاره ها نهفته

در آسمان ابری

دلم گرفته ای دوست

هوای گریه با من

هوای گریه با من

 

هی!!!
فلانی!
زندگی شاید همین باشد!

عکسه دیگه

ادامه نوشته

یاد اهنگ عروس خانوم پویان افتادم

موهــام تراشــیده شـــدن        ازم خـجـــــالت نـکـشـــی

دارم مـیـــام ببـیــــــنمت        با ایـــن لبــــاس ارتــشـی

روزهای سختمـــون گذشت       دو ســال ایـن روز و میخوام

تو تــــک تـــک ثانـیــه ها        بوی تــو میــــده لحــظـه هام

چقدر شـلوغه خونــتــــــون      اون کیـــه میـــخنده باهات

چرااون اســمت رو مــیــــــــگه      چه نسبتـــی داره باهـــــات

اون کیه دست دادی باهاش       دســت منــو بهـــش نـــزن

چقدر عوض شــــــدی گلـم         راستی چقدر میان به هـــم

دو ساله هر چی شعر میــگم          رو پاکــــت سیـــــگــارمـــه

تور سفیـــــد روي ســــرت          حـکــــم طنــــــاب دارمــــه

الهی خوشبــــختـت کنــــه          اونــــکـه رو بخت من نشست

اصلا مهم نیست واســه تــو            منــو به زیر پـاش شکـــست

کاملا شخصی

اس داد

گفت

بهم اس بده

دارم دق میکنم

اس دادم

گفتم چته؟

اس قبلیو داد

گفتم چرا؟

دوباره همون

گفتم إ

جواب نداد

نمیدونم چشه

چند روزه عوض شده

سرد شده

گفتم چی شدی؟

تو همون نازنین یار نیستی

نازنین یار من اینجوری نبود

گفت

نازنینم دلمو شکونده

نپرسیدم چرا

چون میدونستم

ولی فکر نمیکردم

اصلا فکر نمیکردم انقدر واسش مهم باشه

اخه نگفته بود

اصلا نشون نمیداد

فقط گفت دلم شکسته

دل منم شکست

من نمیخواستم کاری کنم که نازنین یارم دلش بشکنه

تنهاست

خیلی تنهاست

الان اس داد

میگه همین بود نازنین یار گفتنات؟

دستت درد نکنه دوست من!

شب بخیر

اس دادم

چی شدی تو؟

جواب نداد

خیلی ناراحته

منم ناراحت کرده

نمیخواستم اذیتش کنم

نمیدونستم انقدر واسش مهمه

یعنی نباید انقدر واسش مهم می بود

نمیدونم چیکار کنم

ازم دلخوره

ولی باهام دعوا نمیکنه

سرم داد نمیزنه

منت نمیذاره

به رخ نمیکشه

خیلی خوبه

مهربونه

نمیخوام انقدر خوب باشه

نباید اینجوری باشه

اینجوری خودش اذیت میشه

سخته واسش

تک زدم

اس داد

گفت

از دستت ناراحتم!

گفتم

چرا؟

منتظر جوابم

دلم واسش تنگ شده

نیست

الان نیست

ولی میخوام باشه

وقتی ناراحته ساکت میشه

دیر جواب میده

به زور حرف میزنه

ولی میگه هیچیم نیست

نمیدونم چرا

اولا خیلی باهام راحت بود

منم باهاش راحت بودم

ولی بعد از اون اتفاق لعنتی

اه

همه چی عوض شد

نمیخواست به روش بیاره اون اتفتق افتاده

ولی نمی شد

دست خودش نبود

خب حق دشت

منم حق داشتم

نه

من حق نداشتم

حق نداشتم دلشو بشکونم

خیلی سخت میگیره

خیلی چیزا واسش مهمه

که واسه من مهم نیست

این خیلی بده

ولی نمیدونه خودش خیلی واسم مهمه

نمیخواد قبول کنه

شاید هم نمیتونه قبول کنه

خدا کنه دیر نشه

وقتی که میفهمه واسم مهمه

آه نکشه

خوشحال بشه

نه پشیمون

افسوس نخوره

حسرت نخوره

خدا کنه . . .

هنوز جواب نداده

تک زدم

تک زد

اس دادم

گفتم

بگو

بازم منتظرم

زنگ زد

دستم خورد

وصل شد

نمیدونم چرا قطع کردم

دوباره زنگ زد

وصل کردم

قطع نکردم

هیچی نگفت چون ناراحت بود

ای خدا شکرت






ساقي به نور باده برافروز جام ما ............مطرب بگو که کار جهان شد به کام ما
ما در پياله عکس رخ يار ديده‌ايم ............اي بي‌خبر ز لذت شرب مدام ما
هرگز نميرد آن که دلش زنده شد به عشق .......ثبت است بر جريده عالم دوام ما


ادامه نوشته

آرامتر سکوت کن!

صدای بی تفاوتی هایت آزارم می دهد!

بی من از کوچه گذر کردی و رفتی؟

بی من از شهر سفر کردی و رفتی؟

نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتی؟

بی تو من در همه ی شهر غریبم.  بی تو کس نشنود از این دل بشکسته صدایی 

             برنخیزد دگر از مرغک پربسته نوایی   چه گریزی ز بر من؟   گر بمیرم ز غم دل،  

                                       من ویک لحظه جدایی؟ نتوانم نتوانم 

                                                 بی تو من زنده نمانم.....

                                                       به که دل باید بست!

       به چه دل باید بست!

   سینه ها به جای محبت همه از

کینه پر است.

 با فرشته ملکوت«ابلیس» هم

عهدشدم که فرمان خدا را نبرده ‌‌به

هیچ «آدمی» سجده نکنم!

تا غرور من نشکند در پای

    آدمی!!!