نه دردهايمان مشترك بودند
و
نه سرگيجه هايمان هم داستان
چشمهايمان كه مماس شدند
زير تنها درخت سيب
كه لبريز از گناهان خوشايند بود
ما به هم مرتكب شديم
و هم آغوشي مان
براي تمام جهان
آواز عاشقانه شد...
.
.
.
.
.
+در رگ ساغر هستی تو بجوش
من همین یک نفس از جرعه ی جانم باقی ست
آخرین جرعه ی این جام تهی را تو بنوش!
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۸ آبان ۱۳۹۰ ساعت 23:24 توسط نازنین ترین
|