نه دردهايمان مشترك بودند

و

نه سرگيجه هايمان هم داستان

چشمهايمان كه مماس شدند

زير تنها درخت سيب

كه لبريز از گناهان خوشايند بود

ما به هم مرتكب شديم

و هم آغوشي مان

براي تمام جهان

آواز عاشقانه شد...

.

.

.

.

.

+در رگ ساغر هستی تو بجوش

من همین یک نفس از جرعه ی جانم باقی ست

آخرین جرعه ی این جام تهی را تو بنوش!