به نام تنها ترین تنها
واژه هایم قدرت ماندن نداشت و ذهنم تاب بیان کردن.
برای رهایی به دنیای نوشتن پناه آوردمو چشمهایم را بروی همه چیز بستم و من ماندم و حصار تنهایی.
هیچکس راز دل خسته ام را ندانست.
هیچکس از پشت پنجره سکوت چشمهای اشکبارم را ندید و بر دل خونم تسکین نداد.
چه لحظه ها که در حال غریب تنهایی ،جز سکوت هیچ نبود و من بودم و دل بود و خدای دل.
از خودم میپرسم:چرا دنیای دلم اینقدر با حادثه ها بیگانه است؟
چرا هیچ صدایی را از عمق فاصله ها نمیشنوم؟
از خودم میپرسم چرا چشم ها انقدر دروغگو شده اند؟
چر حرف ها پشت چشم ها پنهان شده اند؟
چرا دیگر هیچ پرنده ای عشق پرواز را در دل زنده نمیکند؟
چرا بال آرزو ها شکست؟
چرا نگاه پنجره تا ابد به کوچه دوخته شد؟
چرا تپش احساس،رنج دوران شد؟
چرا قلب عاشق هر زمان رنج دیده شد؟
چرا خدای دلم صدایم را نشنید؟
چرا رهایم نساخت از بیزاری ثانیه ها؟
چرا؟
چرا؟
چرا؟