آه
نميدانم...
دلم ميخواهد همينطور سنگين و رمان گونه برايت بگويم که ديگر نيستم...
ديگر نبودم...
مدتها پيش...
تو که مدتهاست رزهاي نقره اي را ميشناسي ، نبود من را مدتهاست ميان نوشته هايم يافته اي...
دلم ميخواهد برايت بنويسم...
همينطور سنگين و رمان گونه...
که ديگر نيستم...
دلم ميخواست ميتوانستم از آنچه تو ميخواستي بگويم..
تو کيستي؟...
تويي که مدتهاست همنشين منهاي من بوده اي؟...
تو کيستي؟...
تويي که سالهاست پشت عينک آفتابيم پنهان شده اي...
به خاطر مي آوري؟...
مدتها در کنار رزهاي نقره اي برايت مينوشتم...
از هر آنچه در نگاهم پنهان بود و در دلم نهان
تو کيستي که تمام اين مدت من تنهايم را تنها و تنها با نامت مهمان کردي؟...
تويي که گم شده اي...
همراه همه ي آرزوهايم...
از همان روز اول...
از همان روز اول رزهاي نقره اي...
تو بودي...
و حال...
وقتي به پايان عمر رزهاي نقره اي رسيده ام ميخواهم بدانم کيستي...
هميشه در خاطرم خواهد ماند...
هميشه در خاطرم خواهي ماند...
ديگر برايم اهميتي ندارد که کيستي...
تمام رازهايت همراه همه رازهاي من خواهند مرد...
خواهند مرد...
روزي که با هم رز نقره اي را در آن گلدان باورمان کاشتيم ميدانستيم که نخواهيم ماند...
يادت است؟...
چه زود گذشت.
اما هميشه در خاطرم خواهي ماند...
تمام رازهايت همراه همه رازهاي من خواهند مرد...
تو...
من...
ديگر مهم نيست...
خواهيم مرد...
در کناررویای هم...
هميشه در خاطرم هست خاطرت